X
تبلیغات
ناگفته های زندگی من برای پسرم

ناگفته های زندگی من برای پسرم

یه حرفایی همیشه هست که از درد توی سینست

سلام به همه

اوضاع اسپاسم گردنم یه کمی بهتره خدارو شکر پسرم هم حالش داره خوب میشه .

اما از مادر شوهر بگم که از ترکیه برگشت . اون  روز من تنها رفتم که خریداشونو ببینم تا اگه چیزی خوشم اومد بردارم ( آخه یکی از خواهرا جنس واسه فروش آورده بود) شوشو میگفت تنهایی بری بهتره با بچه بریم حال جفتمون و جا میاره ( بیچاره بچم خوب پسره و شیطون اگه یه گوشه کز کنه هم که میگن مریضه)

ساکاشونو باز کردن چیزی خوشم نیومد بعدش مادر شوهر میخواست بمن بفهمونه که آرتین مثلا از همه براش عزیزتره گفت : هر جا میرفتم یادش بودم فقط واسه آرتین خرید کردم.(حالا خریدا چی بود ۳ دست لباس تو خونه و یه شلوار جین و بلوز بافت واسه عیدش)بلوز و شلوارو بهم نداد گفت واسه عیدیش گرفتم .حالا کادو تولد که ندادن ۲ تاشو با عیدی یجا کردن .اینم از شانس بچه اسفندیه دیگه .

 واسه باقی نوه ها هم خرید کرده بود منم که یه دونه عروسم برگ چغندرم دیگه

خلاصه بعد شام برگشتم خونه تا شیفت شوشو شروع بشه.

صبحمم باز بردمش پیش مادرشوشو . دختر عمشم اونجا بود دیروز حسابی ترکونده بود وقتی عصر بردمش خونه خستگی چشماش معلوم بود زودم خوابید تا من به کارام برسم.

نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1390ساعت 10:42 توسط مامان آرتین| |

سلام

خدا رو شکر بعد اینکه دوباره عسلمو بردم دکتر حالش بهترشد تا سه شنبه .

سه شنبه شبم علی رفت ماموریت و چهارشنبه صبح آرتین و بردم خونه مادر شوهر و خودمم رفتم سر کار. از صبح چند باز تماس گرفتم خونه و حال آرتین و پرسیدم خدا روشکر از حساسیت دیگه خبری نبود.حدود ساعت ۱ بود که مامانش زنگید که آرتین از صبح تب داره. چیکار کنم ؟؟؟؟؟


ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم اسفند 1390ساعت 9:15 توسط مامان آرتین| |

سلام

امروز اصلا حال و حوصله هیچ کاری و ندارم گفتم یه پست بذارم و از ناراحتی امروزم بگم.

۵ شنبه عصر بعد از اینکه آرتین خوابید شروع کردم به جابجایی و تمیزی کشوهای تخت شاه پسر قند عسل . تقریبا ۲ ساعتی خوابیده که با سر و صدای من بیدار شد .تا دید تو اتاقشم تند دوید و اومد پیشم . شروع کرد با همون لحن قشنگش یه چیزایی گفت که من نفهمیدم چی گفت . بعدش شروع کرد به خاروندن خودش از شکمش شروع کرد بعد پا و بعد دست بعد گوش .... دیگه جایی نمونده بود که نخارونده باشه .اولش جدی نگرفتم ولی بعد که دیدم زیاد شده لباسشو زدم بالا که چشمتون روز بد نبینه تممممممممممممممام بدنش حساسیت زده بود و قرمز خیلی ترسیدم زنگیدم خونه مامان علی ( چون طبق معمول آقا اونجا تشریف دارن) که زود بیا خونه آرتین و ببریم دکتر .

بعد چند دقیقه اومد و شروع کرد به غر زدن که چی به این بچه دادی اینطوری شده ؟؟؟

من

رفتیم دکتر تا دید گفت یه چیزی خورده بهش نساخته یه شربت و یه قرص داد که اگه بدتر شد قرص رو بهش بدم.

دیشب دیدم بعد خوردن پفیلا یهو تمام بدنش دوباره کهیر زد که مجبور شدم قرصشم بهش بدم بعد ۲ ساعت دیگه هیچ اثری از کهیر رو بدنش نبود.

اما صبح که بیدار شدم داروشو بدم (وای خدای من ) تمام بدنش یه دست کهیر زده بود تا حالا اینجوریشو ندیدم قرصشو دادم  و بعدش کلی گریه کردم. تنهایی و بی کسی خیلی سخته وقتی اینجوری گیر میکنم همش دلم میخواد مامی پیشم باشه .

نزدیک  ساعت ۱۰ بود که بهتر شد بردمش خونه مامان علی و اومدم سر کار تا عصر دوباره ببرمش دکتر.

نوشته شده در یکشنبه چهاردهم اسفند 1390ساعت 14:6 توسط مامان آرتین| |

سلام

گفته بودم که عکس میذارم

خوب اینم چند تا عکس

الهههههههههی مامان قربونت بره که نمیتونستی شمعتو فوت کنی  


ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه هشتم اسفند 1390ساعت 17:50 توسط مامان آرتین| |

سلام

دیروز تولد آرتین بود .از اداره که برگشتیم خواب بود براش نقشه کشیده بودم. چون خاله مهساش نبود مثل پارسال دل و دماغ هیچ کاریو نداشتم پس فعلا آتلیه رو بی خیال شدم تا عید تو یه فرصت مناسب ببرمش آتلیه.

اما دیروز اول بردمش عکاسی تا عکس ۴*۶ واسه پاسپورتش بندازم تا اگه خدا بخواد و خواستم برم هلند پیش مهسا عسلمو هم با خودم ببرم . حالا عکسشو که گرفتم حتما میذارم .

بعدشم رفتیم بازیگاه تو بوستان یکم اونجا شلنگ تخته انداختو موقع اومدن آبرومو برد چون دوست نداشت بره خونه خلاصه چون باید میرفتیم به زور بردمشم بعدشم رفتیم یه کیک کوچیک خریدیم و رفتیم خونه مامان علی.

اذر و لیلا و مامانش خونه بودن  .الهی بگردم نمی تونست شمع و فوت کنه موقع فوت کردن خیلی بامزه شده بود اگه شد این عکسشم میذارم. 

کیک و چایی خوردیم و زدیم بیرون.به پیشنهاد من شام و از بیرون گرفتیم و برگشتیم خونه بعدشم

شام - بوس - لا لا

نوشته شده در دوشنبه هشتم اسفند 1390ساعت 9:25 توسط مامان آرتین| |

بخونيم و حتما عمل کنیم که به همین سادگی تغییری بزرگ رو تجربه کنیم

اول اینکه از استرسهایتان
:حرف بزنید
یک آدم صبور و دهن‌قرص، گیر بیاورید و کل بدبختی‌ها و جفتکهایی که از "الاغ زندگی" خورده‌اید را با او تقسیم کنید…
بازگو کردن مشکلات، وزن آنها را کم میکند… علاوه بر آن معمولا وقتی سفره دلتان را جلو کسی باز می‌کنید، اوهم سفره خودش را برایتان باز میکند و یحتمل می فهمید که شما در این دنیا، تنها آدم کتک خورده نیستید... و این یعنی آرامش..
دوم اینکه فقط به زمان حال فکر کنید:
گذشته‌تان و آینده‌تان را خیلی جدی نگیرید…
اصلا پاپیچ خرابکاریها و کوتاهی‌هایی که در گذشته در حق خودتان کرده‌اید، نشوید.
همه همینطور بوده‌اند وانگشت فرو کردن در زخمهای قدیمی، هیچ فایده‌ای جز چرکی شدن آنها ندارد.
آینده را هم که رسما باید به هیچ کجایتان حساب نیاورید.
ترس از حوادث و رخدادهای احتمالی، حماقت محض است..
فکر هر چیزی، از خود آن چیز معمولا سخت‌تر و دردناک‌تر است…
سوم اینکه به خودتان استراحت بدهید:
حالامی‌گویم استراحت، یکهو فکرتان نرود به سمت یک ماه عشق و حال وسط سواحل هاوایی…! وسط همه گرفتاریها واسترسها و بدبختی‌هاتون...!!!
آدم میتواند خیلی شیک به خود، مرخصی چند ساعته بدهد…
کمی تنهایی، کمی بچگی کردن، کمی خریت یا هر چیز نامتعارفی که شاید دوست داشته باشید…. که کمی از دنیای واقعی دورتان کند و خستگی را بگیرد…
مثل نهنگ‌ها که هر از چندگاهی به بالای آب می‌آیند و نفسی تازه می‌کنند و دوباره به زیر آب برمی‌گردند…
چهارم اینکه تن‌‌تان را بجنبانید
ورزش قاتل استرس است...
لزومی هم ندارد که وقتی می‌گوییم ورزش، خودتان را موظف کنید روزی هزار بار وزنه یک تنی بزنید و به اندازه گوریل بازو دربیاورید…
همچین که یک جفتک چارکش منظم وخفیف در روز داشته باشید، کلی موثر است…
از من به شما نصیحت…
پنجم اینکه واقع‌بین باشید:
ما ملت شریف، بیشتر استرسمان بابت چیزهایی است که کنترلی روی آنها نداریم…
داستان، مثل آمپول زدن میماند… وقتی اصغر آمپول‌زن، قرار است ماتحت مریض را نوازش کند، حتما این کار را می‌کند و حالا اگر عضله آنجایت را بخواهی سفت کنی، هیچ خاصیتی ندارد الا اینکه درد آمپول بیشتر می‌شود…
گاهی مواقع باید واقع‌بین بود و عضله‌ها را شل کرد که دردش کمتر شود…
: ششم اینکه زندگی‌تان، میدان و مسابقه اسب‌دوانی نیست
خودتان را دائم با دیگران مقایسه نکنید… مقایسه کردن و"رقابت‌پیشگی"، استرس‌زا است…
اینکه علی فوق‌لیسانس دارد و من ندارم و رضا لامبورگینی دارد و من ندارم و بابک فلان دارد و من ندارم، شما را دقیقا می‌کند همان اسب مسابقه که همه عمرش را بابت هویج ِ سر چوب، دویده وبه هیچ کجا هم نرسیده…
زندگی مسخره‌تر از چیزی است که شما فکرش رامی‌کنید…
هیچ دونفری لزوما نباید مثل هم باشند…
خودتان باشید…
هفتم اینکه از مواجهه با عوامل "ترس‌زا" هراس نداشته باشید:
مثال ساده آن، دندان‌پزشک است…
وقتی دندان خراب دارید، یک کله پیش دکتر بروید و درستش کنید… نه اینکه مثل بز بترسید و یک عمر را از ترس دندان‌پزشک، بادرد آن بسازید و همه لقمه‌هایتان را با یکطرفتان بجوید…
نیم ساعت جنگیدن با درد، بهتر از یک عمر زندگی با ترس ِ درد است…
ترس، استرس می زاید.
هشتم اینکه خوب بخورید و بخوابید
و شعارتان "گور بابای دنیا " باشد:
آدمی که درست نخوابد و نخورد، مغزش درست کارنمی‌کند…
مغز علیل هم، عادت دارد همه چیز را سخت و مهلک نشان دهد…
آدم وقتی گرسنه و خسته است، یک وزنه یک کیلویی را هم نمی‌تواند بلند کند، چه برسد به یک فکر چند کیلویی…!!بازگو کردن مشکلات، وزن آنها را کم میکند…
نهم اینکه بخندید:
همه مشکل دارند…
من دارم، شما هم دارید… همه بدبختی داریم، گرفتاری داریم و این موضوع تابع محل جغرافیایی آدمها هم نیست…
یاد بگیرید بخندید… به ریش دنیا و مشکلات بخندید…
به بدبختی‌ها بخندید… به من که دو ساعت صرف نوشتن این موضوع کردم،بخندید…
به خودتان بخندید…
دو بار اولش سخت است، اما کم کم عادت میکنید و می‌بینید که رابطه خنده و گرفتاری، مثل رابطه خیار است و سوختگی پوست… درمانش نمی‌کند اما دردش را کم میکند.
نوشته شده در سه شنبه دوم اسفند 1390ساعت 7:57 توسط مامان آرتین| |

سلام


ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه یکم اسفند 1390ساعت 13:38 توسط مامان آرتین| |

Design By : Mihantheme